.:مقاله نت.: بزرگترين بانك مقالات دانشجويي - Content
  .:مقاله نت.: بزرگترين بانك مقالات دانشجويي
 
  
نام کاربری:   رمزعبور:
منوی اصلی
پیامهای کوتاه

فقط کاربران عضو میتوانند پیام بفرستند خواهشمندیم وارد شوید یا عضو شوید.
ارتباط آنلاين با مديران
سردبیر

مدیر فنی
بررسی روانشناختی آثار صادق چوبك، محمد صنعتی





داستانهای كوتاه صادق چوبك وصف رابطه‌های برزخی در دوزخ گندآلود و هراس‌آور و تحمل‌ناپذیر زیستگاهی است كه گریز و رهایی از آن جز در آرزو نمی‌گنجد. همه آروزی رهایی در سر دارند اما به اجبار «عادت و ترس» بر جای خود میخكوب شده‌اند. ترس و بدبینی و بی‌اعتمادی چنان در خویشتن آنها خانه كرده است كه از سایه خود نیز می‌هراسند. در كثافت و مدفوع خود غوطه‌ورند و فراتر از ابتدایی‌ترین نیازهای خود نمی‌روند، زیرا هیچ‌گاه این نیازها به درستی تأمین نبوده‌اند. همه با هم یگانه و بیگانه‌اند. در گریز از تنهایی، ناامنی و وحشت از چوب خیزران، در كنار یكدیگر پناه می‌جویند، تا دریابند هر كدام چوب خیزرانی دارند و منتظر افتادن دیگری‌اند تا بر سر فروافتاده فرود آورند. به هم وابسته و از هم بیزارند، زیرا دو نیازمند و ناتوانند و از این ناتوانی رنج می‌برند و در خود احساس حقارت و زبونی می‌كنند و از این احساس شرمنده و سرافكنده‌اند. پس، از وابستگی بیزارند و آرزوی رهایی در سر می‌پرورانند و برزخ رابطه در اینجاست؛ در این «احساس دوگانه»(1) متناقض، كه در هر جا و هر رابطه‌ای تكرار می‌شود؛ انگار میخ زنجیرشان را در یك نقطه كوبیده‌اند و آنها به اجبار به دور خود می‌چرخند.
برای درك اینكه چگونه صادق چوبك طرح رفتاری و ساختار روانی خاصی را به صُوَر گوناگون و در وضعیتهای به ظاهر متفاوت در داستانهای خود تكرار می‌كند، به جای تحلیل یك داستان، به تحلیل چند داستان كوتاه او می‌پردازیم، تا این خطوط مشترك و درونمایه یگانه و یا طرح هسته‌ای آنها را دریابیم. «انتری كه لوطیش مرده بود»، «مردی در قفس»، «بعد از ظهر آخر پاییز»، «قفس»، «چرا دریا توفانی شده بود» و «همراه» داستانهایی هستند كه برای این منظور برگزیده شده‌اند.

«دو تن به از یك تن‌اند. زیرا پاداش نیكویی برای رنجشان خواهند یافت. چون هرگاه یكی از پای افتد، دیگری وی را بر پا بدارد. اما وای بر آنكه تنها افتد، زیرا كسی را نخواهد داشت كه در برخاستن وی را یاری دهد.» (باب چهارم، كتاب جامعه)

این چند خط را صادق چوبك به عنوان پیش نوشتاری در آغاز داستان «همراه» می‌آورد، اما داستان با این خطوط پایان می‌گیرد:
«و آنكه بر پای بود، دهان خشك بگشود و لثه نیلی بنمود و دندانهای زنگ شره خورده به گلوی همره درمانده فروبرد و خون فسرده از درون رگهایش مكید و برف سپید پوك خشك، برف خونین پر شاداب گشت.»
اگر «كتاب جامعه» از دو یاور همراه سخن می‌گوید، چوبك دو همراهی را توصیف می‌كند كه نه اعتمادی بین آنهاست و نه مهر و عشقی. به دور از ارضای نیازهای ابتدایی، گاه دو بیگانه‌اند، گاه دو دشمن كه ناگزیر و از سر اتفاق در كنار یكدیگرند و رابطه‌ای برزخی، متزلزل و بلاتكلیف را تجربه می‌كنند. نیروی مرموزی آنها را به هم بسته است.
«باز هم از همان راهی كه آمده بود، از همان راهی كه فرار پیروزمندانه و در جستجوی آزادی از آن شده بود، برگشت. نیرویی او را به پیش لاشه تنها موجودی كه تا چشمش روشنایی روز دیده بود او را شناخته بود می‌كشانید. حس كرده بود كه بودنش بی‌لوطیش كامل نیست. با رضایت و خواستن پُرشوقی رفت به سوی كهنه‌ترین دشمن خودش كه هنوز پس از مرگ نیز زنجیر او را به سوی خودش می‌كشید. زنجیرش را به دنبالش می‌كشانید و می‌رفت. ولی این زنجیر بود كه او را می‌كشانید.»(انتری كه لوطیش مرده بود)

در داستان «مردی در قفس»، كه به تعبیری می‌توان گفت واگردان داستان «انتری كه لوطیش مرده بود» است، رابطه سید حسن خان با سگش، «راسو»، همین‌گونه متزلزل و لرزان است، گو اینكه به حد دشمنی نمی‌رسد.
«اگه من اقبال داشتم، تو این دنیای گل و گشاد، دلم را به تو تنها خوش نمی‌كردم كه تو هم سر به‌در بشی و فیلت یاد هندستون كنه.»(مردی در قفس)

راسو زبان نمی‌گشاید تا ببینیم احساسش به سید حسن خان چه شباهتی به احساس «مخمل» به «لوطی» دارد، ولی می‌توان احساس او را در انتهای داستان كوتاه «مردی در قفس» حدس زد، آنگاه كه سید حسن خان در خودش مچاله شده و از پا افتاده، جلویش در دو قدمی راسو با سگ غریبه ته‌به‌ته به هم قفل شده بودند و از بودن یك آدمیزاد مچاله شده در دو قدمی خودشان هیچ شرم و خجالتی نداشتند. حتی رابطه «كهزاد» و «زیور» در داستان «چرا دریا توفانی شده بود» به همین اندازه بی‌اعتبار و نامطمئن است. نیرویی مانند همان زنجیر «مخمل»، كهزاد را به سوی زیور در بوشهر می‌كشاند؛ در حالی كه كهزاد خود را در مورد وفاداری زیور می‌فریبد، و از توفانهای بوشهر، جایی كه زیور به آن چسبیده است، می‌هراسد. رابطه «اصغر سپوریان» در «بعد از ظهر آخر پاییز» با معلمش یا با مادرش همین طرح را تعقیب می‌كند. هیچ رابطه‌ای مطمئن نیست. در هر رابطه كششی بر اساس نیازهای ابتدایی، مانند غذا و تماس جسمی و ارضای جنسی و در حد گسترده‌ترش نوعی نیاز به مراقبت و پرستاری، وجود دارد. این همان نیروی مرموزی است كه آنها را به سوی «آبژكتی»(2) ناخوشایند می‌كشاند و از سوی دیگر، احساس ترس و بی‌اعتمادی است نسبت به آبژكتی سخت‌گیر، مسلط و تنبیه‌كننده كه قادر است فرد را طرد كند، محروم كند و یا از هستی ساقط سازد. در بعضی از داستانها جنبه‌ای یا جنبه‌هایی از این آبژكت و این رابطه تصویر شده‌اند و در بعضی دیگر، مانند «انتری كه لوطیش مرده بود»، بیشتر این جنبه‌ها نمایانند. به این معنی كه این طرح رفتاری كاملاً در همه داستانها تكرار نشده، گاهی تنها بخشی از آن طرح هست و گاه داستانها مكمل یكدیگرند.
مخمل پس از فرار لوطی درمی‌یابد كه «بدون لوطیش، وجودش كامل نیست»، ناتوان و زبون است، حتی قادر نیست از خود دفاع كند. تا چشم باز كرده بود، لوطی به او غذا داده بود، دود داده بود و از او حفاظت كرده بود و حالا كه لوطی مرده بود، پس از آن گریز نافرجام، مخمل درمی‌یابد كه چقدر به لوطی وابسته است.
«لوطی برایش همزادی بود كه بی‌او وجودش ناقص بود، مثل این بود كه نیمی از مغزش فلج شده است و كار نمی‌كند.»
چوبك در داستانهایش وابستگی را به صورتهای مختلف نشان می‌دهد نه تنها وابستگی به آدمها، به حیوانات، به اشیاء، بلكه وابستگی به تریاك را گاه چنان به دقت تصویر می‌كند كه گویی این آدمها نوزادان شیرخواره‌اند، همان‌گونه ناتوان و وابسته كه به تأخیر انداختن ارضای نیاز برایشان جانكاه و زجرآور است. رسیده و نرسیده، بایستی منقل و وافور را بگذارند و پستانك وافور را چنان بمكند كه انگار پستان مادر است.
«عباس لبهایش را به پستانك وافور چسبانده بود و آن را مِك می‌زد. هولكی و پُراشتها مك می‌زد. تمام نیرویش را برای مكیدن به كار می‌برد، گویی بیرون زندگی ایستاده بود و زندگیش را چكه‌چكه از توی نی می‌مكید.»(چرا دریا توفانی شده بود)
لوطی جهان و سید حسن خان هم همین‌گونه رفتار می‌كنند و حتی مخمل و راسو را هم مبتلا كرده‌اند، طوری كه مخمل بایستی ساعتها منتظر بماند و به هر ساز لوطی برقصد تا لوطی به او دودی بدهد. وضع و حال راسو نیز بهتر از این نیست. محروم شدن از این «لذت دهانی»(3) را نمی‌توانند تحمل كنند، گویی در شیرخوارگی خود تثبیت شده‌اند و جدایی از مادر و پستانك برایشان نشانه گرسنگی، مرگ و نابودی است. به این سبب، به آن كه منبع غذا و دود است چسبیده‌اند.
چوبك رابطه مخمل را با لوطی ناشی از «عادت و ترس» توصیف می‌كند. هر وقت لوطی میخ زنجیر مخمل را به زمین می‌كوبید:
«او دیگر همان‌جا اسیر می‌شد. همان‌جا وصله زمین می‌شد. هیچ زور ورزی نمی‌كرد. عادت و ترس او را سر جایش میخكوب می‌كرد.»
ممكن است تصور شود كه این «ترس» تنها ترس مخمل از چوب خیزران است، كه چنین نیست.
«بدترین كیفر برای مخمل تحمل گرسنگی و بی‌دودی بود. جهان وقتی كه كینه شتری‌اش گل می‌كرد او را گرسنه و بی‌دود می‌گذاشت و بهش خوراك نمی‌داد.»
گو اینكه، این ترس در وهله اول ترس از گرسنگی و بی‌دودی است، ولی در ادامه به ترس دیگری نیز منجر می‌شود و آن ترس از تنها ماندن و بی‌دفاع بودن است.
«راه و چاه را نمی‌دانست، نه خوراك داشت، نه دود داشت و نه سلاح كاملی كه بتواند با آن با محیط خودش دست و پنجه نرم كند. گوشت تنش در برابر محیط زمخت و آسیب‌رسان، زبون و بی‌مقاومت و ازبین‌رونده بود.»
از این‌روست كه برای مخمل، و نیز برای هر كودكی، «جدایی» اضطراب‌آور و هراس‌انگیز است. اما ترس همین‌جا پایان نمی‌گیرد. ترس از مجازات، خط كش و چوب خیزران، كارد قصاب و تبر تبردارها و قفس مرغ‌دارها و قناری‌دارها نیز همه وحشت‌انگیزند.
رشد «من» كودك، در وهله اول، در رابطه با مادر است و بعد پدر و دیگر اعضای خانواده و بعد تمامی ساختار اجتماعی. حال، اگر این رابطه‌ها ترس‌آور باشند و درونی شوند، همه آبژكت‌های درونی‌شده(4) نیز ترس‌آور خواهند بود. و چون درونی می‌شوند مثل این است كه كودك از سر عادت از آنها بترسد و ترس را كه جزیی از او شده است، به تمامی محیط خود فرابیفكند.(5) به این سبب است كه «ترس» از مرزهای رابطه مخمل با لوطی جهان فراتر می‌رود و به رابطه مخمل با جهان او تعمیم پیدا می‌كند.
«نگاه لوطیش پشتش را می‌لرزاند. از او قبل از همه‌كس می‌ترسید. از او بیزار بود. زندگیش جز ترس از محیط خودش برایش چیز دیگر نبود. از هر چه دور و ورش بود وحشت داشت. به تجربه یافته بود كه همه دشمن خونی او هستند.»
اما این تنها مخمل نیست كه ترس وجود او را آكنده است، لوطی جهان نیز با آن همه «كیایی» از انترش می‌ترسد.
«از انتر، حیوونی حرومزاده‌تر تو دنیا نبود و تا چشم آدمو می‌پایید، زهرش را می‌ریخت و یك وقت می‌دیدی آدمو تو خواب خفه می‌كرد.»
به این سبب، همیشه میخ طویله زنجیز مخمل را تا حلقه‌اش قرص و قایم تو زمین می‌كوبید، گویی لوطی نیز در همان جهان پرورش یافته بود كه انترش، جهانی «پُر از ترس» و ناامنی كه در آنجا به هیچ آدمیزادی نمی‌توان اعتماد كرد. چون هیچ آدمیزادی قابل اعتماد نیست، از آن‌رو كه نمی‌توان بر او چیره شد و مهارش كرد، پس با حیوانات و اشیا رابطه برقرار می‌كند، با این تصور كه حیوانات و اشیاء همیشه در اختیار او هستند. ولی در این داستانها این آبژكت‌ها هم قابل اعتماد نیستند. یك نمونه‌اش مخمل است. نمونه‌های دیگر را در داستان «مردی در قفس» می‌بینیم. سید حسن خان، به دلیل تجربه تلخ از دست دادن زنش (سودابه)، از آدمیزاد فراری است و تنها به اشیاء و سگش (راسو) دلبسته است. یا «همانطور كه به تریاك عادت كرده بود به راسو هم عادت كرده بود.» رابطه خود را با «قلمتراش دسته صدفی» كه «از روی میز یك رفیق صمیمی هندی خودش دزدیده بود و به این قلمتراش علاقه و هم كینه شدیدی داشت» به زیبایی توصیف می‌كند. نمی‌داند چرا این قلمتراش را دزدیده است و فكر می‌كند «شاید برای اینكه در نهان، كاری انجام داده باشد» (توجه كنیم به كارهای پنهانی مخمل، به دور از چشم لوطی، اصغر سپوریان به دور از چشم مادر و معلم و بچه‌ها) و رابطه سید حسن خان با قلمتراش بر اساس این علاقه و كینه است. و با این احساس دوگانه به این قلمتراش عادت كرده است، همان‌طور كه انتر به لوطیش یا قناری به قفس خود.
«اما قناری‌ها چون از اول به قفس عادت كرده بودند و بلد نبودند آزاد بپرند به چند خیز خود را روی علفهای خشكیده چینه باغ انداختند و با آشفتگی و ترس سرهایشان را به این طرف و آن طرف حركت می‌دادند...» (مردی در قفس)
مانند انتر كه وقتی لوطی می‌میرد چند لحظه‌ای احساس می‌كند آزاد است، ولی...
«به ناگهان چشمش به زنجیر افتاد... تا خودش را شناخته بود، مانند كفچه ماری دور او چنبر زده بود. هم او را كشیده بود و هم او را در میان گرفته بود و هم راه فرار را بر او بسته بود، مانند عضوی از اعضای تنش بود. آن را خوب می‌شناخت و مانند لوطیش و همه‌چیز دیگر ازش بیزار بود.»
از آنجا كه زنجیر مانند عضوی از اعضای تنش بود، یعنی درونی شده بود، پس آزاد شدن از لوطی آزاد شدن از زنجیر نبود.
«اما دید زنجیر هم دنبالش راه افتاد و آن هم با او ورجه‌ورجه می‌كرد. آن هم با او شادی می‌كرد. او هم رها شده بود... اما هر دو به هم بسته بودند... مخمل پكر شد... برزخ شد... اما چاره نداشت.»
زیرا زنجیر پاره‌ای از او بود، گویی همزاد او بود و وجودش بدون این آبژكت معنی و مفهومی نداشت، چه در گذشته، چه در حال و چه در آینده. این زنجیر است كه تعیین‌كننده روابط اوست. زنجیر او را به آبژكتی پیوند می‌دهد كه خصوصیات لوطی جهان را داشته باشد، چرا كه انتر جز این جهانی را تجربه نكرده و نیازموده است. جهان او لوطی و زنجیر است و معركه و تریاك و چوب خیزران و تسلیم. و تسلیم تضمین بقای اوست. از آنجا كه هنوز آنقدر رشد نیافته است تا بتواند نیازهای خود را مرتفع سازد، به دیگری چسبیده است، همان‌گونه كه بچه‌ای شیرخواره- ناتوان و بی‌دفاع- به مادرش وابسته است.
صادق چوبك گاه از زبان خود و گاه از زبان شخصیتهای داستانهایش این موجودات را ناقص‌الخلقه می‌خواند، گویی هم به دلیل نیازشان و ناتوانی در رفع این نیازها، ناقص‌الخلقه‌اند.
«این آدم ناقص‌الخلقه واخورده هم، مثل تمام مردم، در مقابل احتیاجات طبیعی خودش زبون و بیچاره بود. او هم ناچار بود كه به تلافی و كفاره چند لقمه غذایی كه می‌خورد...»(مردی در قفس)
و در «بعد از ظهر آخر پاییز» شاگردهای كلاس آن‌گونه توصیف می‌شوند، مثل اینكه نقصی در خلقت آنهاست. «بیشتر به توله‌سگ شبیه بودند تا به آدمیزاد». و راسو، سگ سید حسن خان، به دلیل احساسهای جنسی، شبه‌آدمیزاد می‌شود و انتر چیزی است بین آدمیزاد و میمون، همان‌طور كه اصغر سپوریان چیزی است بین حیوان و آدمیزاد، خط كش آقا معلم را مانند چوب خیزران لوطی بالای سر دارد و داد و هوار تحقیركننده و توهین‌آمیز معلم بر سرش فرود می‌آید.
«آهای سپوریان گوساله! آهای تخم سگ! (...)،‌ اینا رو واسه‌ی تو می‌گم كه فردا كه روز امتحانه مثل خر لنگ توی گِل نمونی.»
و اصغر سپوریان، مانند گوساله‌ای، توله‌سگی، خر لنگی، باید منتظر دست دیگری باشد تا به او غذا برساند. و از آنجا كه بی‌دفاع است به مش رسولی پناه ببرد تا هوایش را داشته باشد. ولی در عوض هر وقت كه مش رسول اراده كند، «اصغر مانند انتر» جلویش خم شود و بعد بچه‌ها، به سركردگی رجبعلی، به او «هِرهِر بخندن»، مانند تماشاچیان معركه لوطی كه به انتر می‌خندند.
«اینها بودند كه سنگ و میوه گندیده و چوب و استخوان و كفش پاره... به سوی او می‌انداختند و همه می‌خواستند كه او كونش را هوا كند و جای دشمن را به آنها نشان دهد.»
آن‌وقت كه انتر چنین كند، لوطی به او غذا می‌دهد و دود می‌دهد وگرنه او را تنبیه خواهد كرد. ازاین‌رو، مخمل موجودی شده بود كه:
«از خودش هیچ اختیاری نداشت. هر چه می‌كرد، مجبور بود. هر چه می‌دید، مجبور و هر چه می‌خورد، مجبور بود. از خودش هیچ اختیاری نداشت.
زنجیری داشت كه سرش به دست كس دیگری بود و هر جا كه زنجیردار می‌خواست می‌كشیدش. هیچ دست خودش نبود. تمام عمرش كشیده شده بود.»
و این دایره‌ی بسته آنهاست كه حتی وقتی لوطی می‌میرد، قفس باز می‌شود، زنجیر از هم می‌گسلد، گویی هیچ تغییر نكرده است، زیرا كه آبژكت درونی شده است.
«او دور دایره‌ای چرخ می‌خورد كه نمی‌دانست از كجای محیطش شروع كرده و چند بار از جایگاه شروع گذشته.»(انتری كه لوطیش مرده بود)
آنها قفس و زنجیر را با خود دارند و هر كجا بگریزند، آسمان همین رنگ خواهد بود. باید در قفسی چون «منجلاب» فرش شده از فضله و خاك و كاه و پوست ارزن زندگی كنند و راه گریزی نداشته باشند. مانند مرغان در داستان «قفس». همان‌گونه كه سید حسن خان مجبور بود مدتها توی مستراح بد‌بو و دخمه‌مانند خانه‌ی خود بنشیند و بوی گند بالا بكشد. این گند و كثافت را همه‌جا می‌بینیم. صادق چوبك در هر داستانی با جزئیات مشمئزكننده و تهوع‌آوری این مدفوعات، از خون دلمه و چرك بدن گرفته تا تُف و مُف و عرق و فضله و مدفوع، را توصیف می‌كند. گویی آدمها نه تنها در خورد و خوراك كه در مورد دفع هم مسأله دارند.
«مجبور بود... روی یك پا بنشیند و با عجز و انكسارش فانوس چین بشود و نفس‌نفس بزند و آنچه را با لذت و حرص خورده بود، با اكراه پس بدهد. این از قیودی بود كه او را پیش خودش كودك می‌كرد.»(مردی در قفس)

مثل اینكه بعضی از این آدمها می‌خواهند به این آبژكتهای تنفرانگیز خود كثافت بزنند؛ یعنی، به محیطی كه در آن این‌همه اجبار و ترس هست تف بیاندازند. بعضی دیگر از موجودات بیچاره و درمانده، می‌خواهند خودشان و محیطشان را مهار كنند. بنابراین، به همه چیز چسبیده‌اند. هیچ آبژكتی را نمی‌توانند از خود دور كنند. حتی اگر این آبژكت «مفی» باشد بین انگشتان اصغر سپوریان و یا قلمتراشی یا حتی سگی یا تكه مدفوعی در تملك سید حسن خان كه خود مانند معلم اصغر سپوریان، و لوطی جهان «ابرمنی» است سختگیر و بی‌رحم و طردكننده كه فرمان می‌دهد، انتقاد می‌كند، سرزنش می‌كند، و اگر دست از پا خطا كنند، می‌تواند گلویشان را مانند «بیخ بال جوجه ریغونه» بچسبد و در بیرون قفس كاردی تیز و كهن بر گلویشان مالیده می‌شود. ترس از این سهراب‌كُشی است كه تن اصغر سپوریان و مخمل و مرغ و خروسهای توی قفس را به لرزه درمی‌آورد، زیرا گویی هر پدری بالقوه پسركُشی است و یا دست كم اخته‌كننده است.

بنابراین، آنچه در این افراد می‌بینیم، «منی»(6) است كه نه چندان رشدیافته و یكپارچه است كه بر جای خود بایستد و از خود دفاع كند و نه چندان ظریف و شكننده كه با نسیمی در هم بشكند. آنقدر رشد یافته است تا با آبژكت خود رابطه‌ای با «احساس دوگانه» برقرار كند. آنها به ناتوانی و زبونی خود آگاهند و نسبت به این كوچكی و زبونی احساس ناخوشایندی دارند. از سویی در دام امیال غریزی «آن»(7) خود اسیرند و توان مهار آن را ندارند. از سویی دیگر، در زیر چوب خیزران «ابرمنی»(8) مقتدر پشت خم كرده‌اند. «منی» در زیر فشار این «آن» ناآرام و آن «ابرمن» تنگ‌نظر. جرأت عرضه اندام ندارد. همیشه می‌ترسد. از همه چیز می‌ترسد، از انتقاد و تنبیه گرفته تا جدایی و طردشدگی؛ زیرا همه در یك معنی خلاصه می‌شوند و آن هم «مرگ» است، مرگی را كه به دیگران و محیط خود فرامی‌افكند تا درون خود را آرام سازد. ما مرگ را همه‌جا می‌بینیم، در كارد دارهای آخر «قفس» و «بعدازظهر آخر پاییز» یا در تبردارهای آخر «انتری كه لوطیش مرده بود» یا در شاهینی كه از آسمان فرود می‌آید، یا در نمادی مانند قلمتراش دسته صدفی یا حتی در غرش توفان پایان «چرا دریا توفانی شده بود» و نیز در مرگی كه واقع می‌شود و یا واقع شده است، در لاشه‌ی لوطی، در بدن مچاله‌شده‌ی سید حسن خان و مرغها و جوجه‌هایی كه كشته می‌شوند.
كودكی كه در رابطه با آبژكت(9) خود، از مرحله «جدایی- فردشوندگی»(10) نگذشته است و آن را به درستی تجربه نكرده است، منابع سازنده درونی خود را نخواهد شناخت و نمی‌تواند از آنها بهره‌برداری كند. بنابراین، وابسته باقی می‌ماند. گویی همه مانند سید حسن خان پایشان را از دست داده‌اند و چوب زیر بغل لازم دارند تا راه بروند؛ مثل اینكه مادرانشان در مرحله «همزیستاری»(11) همان‌قدر به آنها یاری داده‌اند تا تنها نیازهای مادرانه‌ی خود را ارضاء كنند؛ محبت و پرستاری را به آن‌گونه عرضه كرده‌اند تا كودك همیشه كودك بماند، تا آنها بتوانند كودكی محرومیت‌كشیده‌ی خود را در كودك خود ببینند و آن را جبران كنند و كودك، كودك می‌ماند. پس همیشه پرستار و مسول لازم دارد و اینجاست كه میخ طویله زنجیر مخمل كوبیده شده است.
روابط وابسته آن‌گونه‌اند كه هم فرد می‌خواهد نیازهای وابستگی خود را در آن رابطه مرتفع سازد و هم این نیازها را انكار می‌كند و نسبت به رابطه خشمگین است، آنگاه كه با ناكامی مواجه می‌شود یا مثل اصغر سپوریان به پندار پناه می‌برد و یا مثل مخمل سرِ بزنگاه كار نمی‌دهد. البته باید متوجه بود كه تنها كتك‌خوردن نیست كه مخمل را آتشی می‌كند، «بدترین كیفر برای مخمل گرسنگی و بی‌دودی» است، همان‌طور كه بزرگترین لذت برای اصغر سپوریان «شیرین پلوی چرب با خرما و مغز بادام و خورش قورمه‌سبزی چرب...» است؛ می‌تواند در ازای «كباب با ماس» یا یك «خرمالوی دُرُسّه» خودش را تسلیم كند. اگر نمی‌خواهد دیگران مادر او را (یا جانشینش را) كه در قصابی نشسته است ببینند، این تنها از فقر بیرونی خود نیست كه شرمنده است، از فقری درونی‌شده شرمنده است. همان ناتوانی انسانی وابسته، كه از نیاز وابستگی خود شرمنده است و به آنكه وی را وابسته كرده است خشمگین و پرخاشگر.
اما وابسته‌كننده، خود گفتار همین كاستی بوده است. این فقط موش تنفرانگیز مستراح نیست كه زندگی انگلی دارد، بلكه خود سید حسن خان نیز چنین زندگی‌ای دارد؛ تنها تفاوت در این است كه موش «پولی ندارد كه تنزیل بدهد.» لوطی جهان هم به نوعی زندگی انگلی دارد. زنجیر وابستگی، حلقه به حلقه، به گردن همه آنهاست. مثل مرغان در قفس باید به فضله‌های یكدیگر نوك بزنند و اگر یكی به جای فضله زرده تخم‌مرغی بی‌پوسته دفع كند، آن نیز چنان آلوده شده است كه خود فضله‌ای است كه به دهان قفس‌دار می‌رود.
از این پس، چنین «منی» كم‌توان و كم‌قوام یافته، با «اَبَرمنی» خرده‌گیر و بخیل رودررو است كه سركشی در برابرش، تاوان سنگینی دارد؛ گویی، پدری سنگدل و مادرس وسواسی و سختگیر است كه بچه باید به هر سازشان برقصد و مثل میمون به آنها جای دوست و دشمن را نشان بدهد و اگر دست از پا خطا كند، به خصوص اگر خطا غریزی باشد، بچه توبیخ خواهد شد و چه سخت.
چنین «منی» كه با آبژكت خود رابطه‌ای بر اساس نیاز و ترس از مجازات برقرار كند، شخصیتی است ناگزیر و مجبور؛ احساس ناتوانی و ناامنی می‌كند؛ بنابراین، همه‌چیز را تهدیدكننده می‌یابد، ولی این احساس تهدید و خطر آن‌قدر او را درهم نمی‌شكند كه «شكافتگی»(12) در منِ او اتفاق بیفتد و پاره‌پاره شود. به دنیای وهم‌زده(13) پناه نمی‌برد. حداكثر قدمی كه از واقعیت فراتر می‌گذارد، این است كه به خیال و خاطره رومی‌آورد، مانند اصغر سپوریان و سید حسن خان و مخمل كه در پرواز اندیشه آنها مرز بین واقعیت و رویا مشخص و آشكار است. پندار و خاطره را چون پندار و خاطره تجربه می‌كنند، نه چون واقعیت اینجا و اكنون؛ در حالی‌كه شخص وهم‌زده، اوهامش را چون واقعیت اینجا و اكنون تجربه می‌كند. در شخصیت ناگزیر، حتی در آن زمان كه فشارهای واقعیت زمخت و نامطلوب آنها را به دامان پندارهای آرزوبرآورانه(14) پرت می‌كند، دیری نمی‌پاید كه دوباره به واقعیت عینی بازگردند. در این حالت است كه گاه با افراط موشكافانه‌ای واقعیت زمخت و زشت را (با تمامی جزئیات تهوع‌آور و مشمئز كننده و نامطلوبش) تجربه می‌كنند و خود را بیش از پیش در آن اسیر و مقید می‌بینند. بنابراین، تنها آرزویشان رهایی از این قیود و زنجیرها و قفس‌هاست. لاجرم، علیه زنجیر و قفس طغیان می‌كنند؛ یعنی، با اینكه شخصیتهای ناگزیر، مجبور و انفعالی و تسلیم به نظر می‌رسند، تمامی عمرشان نشان از تسلیم‌ناپذیری و طغیان دارد، طغیان بر ضد آنچه سرنوشت محتوم خود می‌دانند. این طغیان و تسلیم‌ناپذیری محتوی خیال و پندار و رویای آنهاست. ولی از آنجا كه از مرحله فردشوندگی به سلامت نگذشته‌اند، اغلب تلاش آنها برای رهایی، از حد پندار فراتر نمی‌رود. در واقعیت، طغیان آنها زودگذر، پنهانی و شبیه به شیطنتهای كودكانه است و باز به جای اول بازمی‌گردند.
«شتابزده پا شد فرار كند. می‌خواست از مرده‌ی لوطیش فرار كند. اما كشش و سنگینی زنجیر نیرویش را گرفت و با نهیب مرگباری سر جایش میخكوب كرد. گویی میخ طویله‌اش به زمین كوفته شده بود.»
و آن وقت كه از فردشوندگی بگذرند و بتوانند روی پای خود بایستند، رویای آنها به واقعیت می‌رسد.

یادداشتها:
1- Ambivalence: وجود همزمان گرایشها، ایستارها (attitudes) یا احساسها در رابطه با یك آبژكت، مثلاً عشق و نفرت همزمان به یك شخص.
2- Object: آبژكت چیزی است كه غریزه از طریق آن یا در رابطه‌ی با آن در پی رسیدن به هدفش (یعنی نوعی ارضاء) است. آبژكت ممكن است كسی، حیوانی یا چیزی باشد. یا بخشی از كسی باشد. ممكن است واقعی یا خیالی باشد؛ مثلاً، در رابطه‌ی كودك با مادر، مادر آبژكت كودك است.
3- Oral pleasure
4- Internalized object: واژه درونی‌شدگی (Internalization) در نظریه ملانی كلاین مترادف درون‌افكنی (Introjection) به كار می‌رود. یعنی یك آبژكت بیرونی «خوب» یا «بد» یا تمامی آبژكت یا بخشی از آن به درون شخص (subject) در پندار منتقل می‌شود. به عبارت دیگر، یك آبژكت بیرونی، فرانمودی (Representation) درونی یا ذهنی پیدا می‌كند. مثلاً مادر از طریق درونی‌سازی در ذهن كودك فرانمودی یا تصویری ذهنی پیدا می‌كند. چنین آبژكتی را آبژكت درونی‌شده می‌گویند.
5- Projection: فرافكنی مكانیسمی است كه از طریق آن شخص خصوصیات، احساسها، آرزوها یا حتی آبژكتهای غیرقابل پذیرش خود را (كه برای وی نامطلوبند) به شخص دیگر یا چیزی نسبت می‌دهد.
6- ego: «من» بخشی از «آن» است كه به وسیله تأثیر مستقیم دنیای خارج و از طریق پیش‌هشیار- هشیار تغییریافته- و بر طبق «اصل واقعیت» و فراگرد ثانویه “Secondary process” عمل می‌كند.
7- Id: «آن» بخشی از دستگاه روانی است كه در طبیعت انسان غیرشخصی بوده و به اصطلاح تابع قوانین طبیعی است. بدان معنی كه از نیروهای غریزی، غریزه‌ی زندگی یا زندگیمایه (Eros) و غریزه‌ی مرگ یا مرگمایه (Thanatos) انباشته شده است. یعنی «آن» مخزن لیبیدو (Libido) است و طبق اصل لذت (Pleasure prinsiple) و فراگرد ابتدایی (Primary process) عمل می‌كند. واژه از نیچه و گرودك به عاریت گرفته شده است و جز در زبان انگلیسی، در بقیه زبانها معادل «آن» فارسی است.
8- Super-ego: «اَبَرمن» به آن بخش از دستگاه روانی می‌گویند كه كاركرد آن نظارت بر اعمال فرد، انتقاد به خود است. «اَبَرمن» جایگاه وجدان و خودهای دلخواه (egoideals) است.
9- Object-ralation
10- Separation-individuation
11- Sumbiosis: مارگارت ماهلر معتقد است كه رشد رابطه‌ی كودك با آبژكت (مادر) از سه برهه یا فاز می‌گذرد. اولین برهه را خوداندری (Autistic phase) می‌داند. در این برهه كودك نمی‌تواند رابطه‌ای با آبژكت برقرار كند. برهه‌ی دوم همزیستاری (Sumbiosis) است. همزیستاری یك مفهوم زیست‌شناختی است كه رابطه‌ای است كه به سود طرفین باشد. یعنی هم كودك نیازهای كودكانه خود را از طریق مادر مرتفع می‌سازد و هم مادر نیازهای مادرانه‌ی خود را از طریق كودك تأمین می‌كند (همزیستاری را نباید با همزیستی (Co-existance) و یا انگلی‌زیستی (Parasitism) اشتباه كرد). برهه‌ی سوم جدایی- فردشوندگی (Separation individuation) است. در مرحله‌ی جدایی كودك به چنان رشدی می‌رسد كه بتواند بین فرانمودهای خود و فرانمودهای مادر فرق بگذارد و به تدریج مرزهای خود را از مرزهای مادر بازشناسد، از وی جدا شده و به كشف دیگر بخشهای واقعیت بپردازد. مرحله‌ی فردشوندگی در پی می‌آید، كه در آن نوزاد از وابستگی خود به مادر كاسته و خود به ارضای خواستهایش می‌پردازد.
12- splitting: «شكافتگی» من عبارت از همزیستی دو ایستار (attitude) در «من» است نسبت به واقعیت. یكی واقعیت را در نظر دارد و دیگری آرزو را جایگزین آن می‌سازد. این دو ایستار در كنار هم وجود دارند و بر هم اثری ندارند.
13- Delusion: «وهم»، كه به نظر من به اشتباه به آن هذیان می‌گویند، عبارت از باور كاذب تزلزل‌ناپذیری است كه منطق و استدلال تغییری در آن ایجاد نمی‌كند.
14- Wishfulfilment: وقتی است كه آرزو در خیال برآورده می‌شود.

(از كتاب «یاد صادق چوبك»، به كوشش علی دهباشی. تهران: ثالث، چاپ اول، 1380.)









© کپی رایت توسط .:مقاله نت.: بزرگترين بانك مقالات دانشجويي کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت و گردآورندگان و نويسندگان مقالات است.)
برداشت مقالات فقط با ذکر منبع امکان پذیر است.

نوشته شده در تاریخ: 1385/6/28 (509 مشاهده)

[ بازگشت ]

اين سايت متعلق به شما دانش پژوهان ايرانی مي باشد ، ما را در تحقق اهدافمان ياري رسانيد .

.Copyright © 2005 Computer Center Of maghaleh[dat]net All rights reserved
|Please send your comments to: |webmaster@maghaleh.net

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.03 ثانیه

::Persian articles by maghaleh[dat]net ::