نزاع «كهنه و نو» در ادبیات، غوغای بیحاصلی نیست. این، جنگ مرگ و زندگی است. این نزاع به ادبیات و هنر منحصر نیست. به شرق و غرب و آسیا و اروپا اختصاص ندارد. به دورهی كلاسیك و عصر رمانتیك محدود نمیشود. این امر، خاصیت زندگی و اقتضای جهان وجود است.
زندگی جز ارتباط و اتصال مستمر بین گذشته و آینده چیزی نیست. موجود زنده وقتی كه به گذشته و خاطرات گذشته خود شعور نداشته باشد زنده نیست، وقتی نیز كه ارتباط خود را با حال و آینده از دست داده باشد مرده است. جامعه زنده نیز نه گذشته خود را میتواند فراموش كند و نه از حال و آینده خود میتواند غافل بنشیند. از این رو، در هر زمان و هر محیط، آدمی میكوشد علاقهی خود به گذشته را با امید به آینده جمع كند. آنكه مسرت و سعادت فردا را درك خواهد كرد، اگر اندوه و محنتی را كه دیروز درك كرده است یكسره فراموش كند، از مسرت و سعادت فردا چه لذتی میبرد؟ اگر موجود زنده بتواند گذشتهی خود را یكسره فراموش كند، در آن صورت آنكه دیروز رنج برده است با آنكه فردا لذت میبرد یك تن نخواهد بود. آن اولی مرده است و این دومی یكباره به وجود آمده است.
زندگی دوام و اشتداد است. از این رو، به گذشته تكیه میكند و به سوی آینده پیش میرود. محافظهكاری و كهنهپرستی تكیه بر گذشته است و تازهجویی و تجددطلبی سلوك به آینده. هر كدام از این دو یكی از جنبههای زندگی را نشان میدهد و هیچ یك عبث و بیمنطق نیست.
نزاع بین كهنه و نو در همهی شئون زندگی و هر آنچه با زندگی مربوط است از دیرباز ادامه دارد. بشر– كه به اقتضای عقل، محتاط و به حكم اراده خویش، جسور و بیپرواست– این سنت طبیعی دیرین را همواره دنبال میكند. این سنت دیرین، این نزاع كهنه و نو، نمودار حیات و نگهبان زندگی است. چیزیست كه آینده را بر بنیاد گذشته میسازد و بین گذشته و آینده رابطه ایجاد میكند. این نزاع كهنه و نو در همه جوامع، در تمام قرون و در كلیه امور جهان جریان دارد. در علم، در هنر، در اقتصاد و در همه چیز كهنه و نو با یكدیگر دست و گریبانند. درین نزاع دیرین نیز همه وقت ممكن است افراطها و انحرافها رخ دهد. مردم به اقتضای طبع و سرشت و منافع و تربیت خویش ممكن است محافظه كار سرسخت یا تازهجوی انقلابی باشند. این كشمكش همیشه بوده است و همیشه خواهد بود، زیرا خاصیت استمرار و اشتداد زندگی آن را الزام و ایجاب میكند. جبر تاریخ و ضرورت تحول، كه رهبر این كشمكش مستدام است، همواره زندگی را در جهت كمال به سوی آینده میبرد و این نزاع دیرین همواره در همه شئون زندگی جاری خواهد بود.
در زمان ما، این نزاع كهنه و نو سختتر و آشكارتر جلوه میكند. در ادبیات و هنر، مدتهاست كه از تجدد سخن میگویند. گفتگو درین باره رفتهرفته كهنه میشود. بیش از نیم قرنست كه این گفتگو محافظهكاران سرسخت را با تندروان حادثه جوی روبرو كرده است. هر دو گروه شعارهایی تند دارند. بر یكدیگر میتازند و پرخاشها و عربدههای ناروا بر یكدیگر نثار میكنند.
محافظهكاران، تازهجویان را به نادانی و شهرت جویی متهم میكنند و تازهجویان آنان را به بیذوقی و خشكمغزی منسوب میدارند. درین نسبتها و تهمتها نیز هر دو گروه تا اندازهی زیاد راست میگویند. محافظهكاران حفظ شعائر و سنن گذشته را بهانهی كاهلی و بیذوقی خویش كردهاند. چون نیروی ابداع و ابتكار ندارند، تجاوز از حدود موازین گذشتگان را به مثابه یك خیانت ادبی قلمداد میكنند. چون نمیتوانند بر مایه بیفزایند، گنجوری و نگهبانی مردهریگ نیاكان را یگانه وظیفهی خویش میپندارند. الفاظ و مضامین قدما را در آثار خویش تكرار میكنند و آن را «تتبع اسلوب قدما» نام میگذارند. غزل میگویند و در آن سعی میكنند از «سنت قدما» سر مویی تجاوز نكنند. اگر ابتكاری میجویند، از حدود مناسبتهای لفظی تجاوز نمیكند. اگر تجددی میورزند، از جستجوی «موضوع»های تازه درنمیگذرد. ابتكارشان در این است كه فیالمثل برای «زنجیر زلف» جز «دل دیوانه»، كه همواره تكرار میكنند، مضمون مناسبتری بیابند. تجددشان بدینگونه است كه مثلاً در وصف «جوراب» و «خودنویس» و «مسواك» معشوق خویش نیز ترانهها و چامهها بسرایند. هنوز اگر یاء معلوم را با یاء مجهول قافیه ببندند، آن را یك خبط و مسامحه متجددانه میپندارند. هنوز اگر در رَوی «فرق میان دال و ذال» را رعایت نكنند، مثل دوره انوری، خود را ملزم میدانند كه آشكارا یا در پرده از این «گناه ناروا» پوزش طلبند. هنوز، مثل نظامی عروضی، لازم میدانند كه شاعر امروز «پیوسته دواوین استادان همیخواند و یاد همیگیرد كه درآمد و بیرون شد ایشان را از مضایق سخن بر چه وجه بوده است.» همهجا پیروی از قدما را توصیه میكنند. كالاهای كهنه و فرسوده را در دكان خویش جابجا میكنند و با این شیوه میكوشند ورشكست قطعی خود را از دیدهی مشتریان نهان دارند.
به این نیز اكتفا نمیكنند. میكوشند هرگونه تجددطلبی را منفور و مطرود فرانمایند. میكوشند هرگونه تازهجویی را بلهوسانه و بیحاصل جلوه دهند. قدما را نه فقط استاد زبان بلكه منبع اندیشه و الهام نیز میشمارند. میگویند تقلید از قدما تقلید از ذوق سلیم است. میگویند علاقهای كه در طی قرنها نسبت به آثار گذشتگان اظهار شده است نشان میدهد كه آن آثار با مقتضای طبیعت مناسب است. شهرت و اعتباری كه، در طی حوادث، اینگونه آثار را از گزند محفوظ داشته است ثابت میكند كه این آثار مقبول ذوق سلیم بشری است. بدینگونه، تأكید میكنند كه «تتبع اسلوب قدما» لامحاله تتبع ذوق سلیم و تقلید طبیعت است. میگویند اگر هنر تقلید از طبیعت است، از تقلید آثار قدما چرا باید خودداری كرد؟
بدینگونه، محافظهكاران، با غمخواریهای ریاكارانه و دلسوزیهای شیادانه خویش، ذوق و هنر را در زندان تمایلات و منافع خویش به زنجیره میكشند. سرسختی و كژذوقی آنان تازهجویان را احیاناً به شتابكاری و بیپروایی میكشاند.
این تازهجویان نیز گاه دعویهای شگفت دارند. برای اجتناب از ابتذال، آشكارا با قدما به جنگ برخاستهاند. درین جنگجویی نیز گاه به افراط میگرایند. تجددطلبی در آثار آنها گهگاه به صورت یك جنون تخریب (واندالیزم) جلوه میكند. میخواهند پیوند خود را یكسره از جهان بگسلند. هرچه را به گذشته تعلق دارد به دیده نفرت مینگرند. در شعر نه فقط از قید وزن و قافیه رستهاند، بلكه از جهان عقل و منطق، حتی از منطق خیال و احساس، قدم آنسوتر نهادهاند. در نثر نه تنها به «دستور زبان» توجه نكردهاند، بلكه از اقتضای ذوق سلیم و فهم درست نیز رخ برتافتهاند. نفرت از ابتذال، آنان را به تعصب واداشته است، تعصبی كه خود از ابتذال خالی نیست. این تعصب ناروا هرچه را به گذشته تعلق دارد، در چشم آنان زشت و نفرتانگیز جلوه میدهد. در میان آنها كسانی هستند كه عقل و فهم، دوستان صمیمی و قدیمی بشر را، نیز از خود راندهاند.
شعر میگویند و در آن تیره ترین و آشفتهترین پندارهایی را كه هیچ خردمند در هوشیاری بر زبان نمیراند به قالب نظم میزنند. داستان مینویسند و در آن پریشانترین و مبهمترین مالیخولیاها را، كه بوی تب و هذیان از آن مشموم میشود، به قلم میآورند. میپندارند كه درین بازار تنگیاب هنری میتوانند با این هیاهو و غوغا پشیز بیقدر خود را به جای نقد سره عرضه كنند. غافلند كه مردم بین هذیانهای آشفته و سخنان دلپذیر– هشیارانه– تفاوت مینهند.
اینها برای مشتریان تازهجوی خویش باید كالای تازه به بازار آورند. اما این كالای «تازه» هنوز برای «همه» آنها چیز مبهم و مرموزیست. همه آنها نمیدانند كالای تازه، كه میتواند مورد پسند مشتریان تازه آنها قرار گیرد، چگونه باید باشد. از اینرو، بیشتر درین شهره بازار پرمشتری ورشكسته میشوند. بعضی متاع هنر دارند اما آن را چنان زشت و ناهنجار عرضه میدهند كه مشتری را از تقاضای خویش خجل میكنند. بعضی نیز كه متاع هنر ندارند فریب و وقاحت را مایهی دكان خویش كردهاند. اینان نادانی و كژطبعی و بیمایگی خویش را در نقاب شعارهای تند تجددطلبی پنهان میكنند. هیچگونه انتقادی را تحمل نمیكنند و هرگونه مخالفتی را به بیذوقی و كهنهجویی و واماندگی منسوب میدارند.
این پریشانی و آشفتگی پدیدآوردهی خودخواهی و بیدردی است. كسانی كه در این دو صف به مبارزه برخاستهاند هنر را فقط از دیدگاه «خویش» میبینند. آنها كه محافظهكاری را شعار خویش كردهاند محفوظات و معلومات «خود» را به نام هنر عرضه میكنند. كسانی كه دم از تازهجویی میزنند نیز فقط آنچه را در بیماریهای عصبی و تبهای دماغی «خود» دریافتهاند به عنوان هنر به مردم فرامینمایند. هر دو گروه، هنر را با میزان نادرست سنجیدهاند. هر دو گروه، ادبیات را بیهدف و بیحاصل شمردهاند. هر دو گروه، دانسته یا نادانسته، در یك توطئهی ناروا بر ضد ذوق و هنر شركت جستهاند. كهنهپسندان میكوشند ادبیات و هنر و را در زیر سقف سالونها و زیر رواق مدرسهها محبوس كنند. تازهجویان سعی دارند آن را در چهار دیوار «بار»ها و «میخانه»های خویش محدود نمایند. آنها ادبیات را در زندان «سنتها و قراردادها» با زجر و شكنجه تباه میكنند و اینها در دیولاخهای بیكران مالیخولیاهای خویش آن را از پا درمیآورند. آنچه آنها میگویند غالباً تكرار آهنگهای مردهی قرنهای گذشته است و آنچه اینها میجویند گهگاه جز هذیانهای پریشان مستان چیزی نیست.
بدینگونه، دعوی شگفتانگیز تجدد، بر اثر گزافهگوییها و شتابكاریهای ناروا، ادبیات را از دسترس مردم و از روشنایی بیدریغ جهان زندگان دور نگه میدارد تا آن را در ظلمت با شكوه «رواقها و سالونها» یا در دود و بخار انبوه «بارها و میكدهها» محبوس و مقید نماید. در چنین هنگامهای، ذوق و هنر فرسوده میشود و از پا درمی آید. قدر و بهای واقعی هنر از میان میرود و مردم از هنر و ادبیات بیزار میشوند...
اما تجدد واقعی، كه به حكم ناموس تطور در پی آن باید رفت، جز با شور و شوق و اندیشه و همت به وجود نمیآید. برای وصول بدان، درد هنر و جذبه شوق لازم است. ادبیاتِ نو نمودار زندگی و اندیشهی نو است. آنكه میخواهد ادبیات و هنر را از قید ابتذال برهاند باید آن را به میان مردم هدایت كند. هنر و فرهنگ و زبان و هر آنچه به مردم تعلق دارد فقط وقتی مبتذل میشود كه از مردم جدا شود و از زندگانی بركنار بماند. تازهجویی تنها زمانی مفهوم واقعی دارد كه هدف آن بهبود زندگی و تكامل اجتماعی باشد. حفظ سنن گذشته ملی تنها زمانی به كار میآید كه ملتی بخواهد، با اتكاء بر گذشته، راه آینده را در پیش گیرد. فقط وقتی كه ادبیات برای مردم به وجود آید، میتواند در عین تازگی دنبالهی سنتهای گذشته باشد. بدینگونه، درد طلب و شوق هنر، «تازهجویان» را با «كهنهپسندان» آشتی میدهد.
تازهجویان و كهنهپسندان هیچكدام نباید از زندگی غافل بمانند، زیرا این غفلت آنها را پریشان و گمراه میكند و ذوق و هنر را عرصه هرج و مرج مینماید. اما اقتضای زندگی كه هنر نو باید در پی آن باشد چیست؟ درین باب، اندیشه باید كرد.
قرن ما، قرن طوفانهای تند و گردبادهای هولناك تاریخ است. آرزوهای كهنهی اجتماعی عرصه تحول و تغییر شده است. ارزشهای دیرینه اخلاقی دستخوش تزلزل و تردید گشته است. انسان در میان طوفان شك و یقین و یأس و امید پیش میرود. حیرت و نومیدی، او را از راه بازمی دارد؛ شوق و كنجكاوی، او را به سیر و سلوك دل میدهد. در زیر رگبار حوادث، خسته و فرسوده میشود، اما از پا نمینشیند. در كنار ورطههای مخوف پایش میلغزد، اما خود را از سقوط حفظ میكند. در تیرگی و خاموشی، با بیم و نگرانی راه میپیماید، اما یكسره تسلیم نمیشود. میداند كه این تاریكی جز ظلمت در یك صبح كاذب نیست. میداند كه این خاموشی جز وقفهی یك سرود ممتد ابدی نیست.
درین ظلمتها، درین طوفانها و درین ملالتها، انسان همواره با زندگی پیش میرود. اینجا پایش به سنگ میخورد، سنگ را از سر راه برمیگیرد و به كنار میاندازد. آنجا سیل خروشنده او را تهدید میكند، خویشتن را در آن میافكند و گستاخ از سوی دیگر آن سربرمیكند. گاه از خستگی ملول میشود، میایستد و از خود میپرسد: «به كجا میروم؟» گاه از تاریكی نومید میگردد، فرومی ماند و میاندیشد كه: «آیا برگردم؟» سایههای مرموزی از كنار او میگذرند، با بیم و نگرانی بانگ برمیدارد كه «شما كیستید؟» رهزنان و اهریمنان در او میآویزند. با وحشت و هراس فریاد میزند كه «از من چه میخواهید؟» در میان این همه تردید و ابهام، در میان این همه سرگشتگی و درماندگی، برق امیدی كه از هنر میدرخشد او را به سوی آینده میكشد. فقط هنرمند معماهای او را حل میكند و او را از تردید و تزلزل میرهاند.
بدینگونه، شوق زندگی همچنان او را به راه میبرد. جستجوی كمال و آرزوی بهبود او را همچنان به سیر و حركت وامیدارد. یك هدف عالی همواره او را درین راه به سوی خویش میخواند: كمال. یك سرود ابدی پیوسته درین تكاپو از لب او میتراود: هنر. هنر او را به سوی كمال میبرد و آرزوی كمال، زندگی را برای او تحملپذیر میكند.
بدینگونه، ادبیات باید نغمهی زندگی و انعكاس امیدها و اندیشههای بشری باشد. درین صورت، تجدد ادبی جز بازگشت به سوی زندگی و تجدید عهد با مردم چیزی نتواند بود. وقتی كه ادبیات نغمه زندگی باشد، هنرمند امروز و هنرمند فردا نیز مثل هنرمند دیروز فقط یك سرود ابدی خواهند خواند: سرود زندگی و پیروزی.
توجه بدین نكته است كه راه درست را به هنرمندان واقعی ما نشان خواهد داد. تجدد واقعی، تجددی كه با تكامل همقدم باشد، هنر را زنده و باشكوه میكند. شتابكاری و خویشتنداری، مدعیان را از جستجوی هنر واقعی بازمی دارد. زندگی، یگانه منبع الهام هنرمند است. راز هنر را فقط در شور زندگی و درد طلب باید جست...
اسفند ماه 1329
(به نقل از «كارنامهی زرین»، یادنامه دكتر عبدالحسین زرین كوب، به كوشش علی دهباشی. تهران: دفتر پژوهشهای فرهنگی، 1379.)
© کپی رایت توسط ::مقاله دات نت:: پایگاه مقالات ایرانیان کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت و گردآورندگان و نويسندگان مقالات است.)
برداشت مقالات فقط با ذکر منبع امکان پذیر است.