.:مقاله نت.: بزرگترين بانك مقالات دانشجويي - Content
  .:مقاله نت.: بزرگترين بانك مقالات دانشجويي
 
  
نام کاربری:   رمزعبور:
منوی اصلی
پیامهای کوتاه

فقط کاربران عضو میتوانند پیام بفرستند خواهشمندیم وارد شوید یا عضو شوید.
ارتباط آنلاين با مديران
سردبیر

مدیر فنی
رازواره​ی رستگاری





“بررسی نشانه‌ای جایگاه عشق در شعر و زندگی شاملو ”
“علی صارمی”

گفت لیلی را خلیفه كان تویی
كز تو مجنون شد پریشان و غوی
از دگر خوبان تو افزون نیستی
گفت خاموش! چون تو مجنون نیستی

در بدرتر از باد زیستم
در سرزمینی كه گیاهی نمی‌روید
ای تیز خرامان
لنگی پای من از ناهمواری راه شما بود (۱)

انسان خود را به وجود می‌آورد. در ابتدا ساخته نیست و طی برگزیدن موازین اخلاقی خود، خویشتن را می‌سازد.
“ژان پل سارتر”

آنچه كه بنده در این مقال بدان خواهم پرداخت نگاهی است كاوش‌گرانه به نقش و سرنوشت مفهوم عشق در شعر تغزلی ـ حماسی احمد شاملو. شك نیست كه پیچیدگی معنا و فرم در شعر شاملو به حدی است كه نمی‌توان او را تنها شاعر عاشقانه‌ها نامید، لیكن همانگونه كه از روان خودآگاه او بر می‌خیزد و در مقام داوری “حافظ را موفق‌ترین شاعران” می‌داند، می‌توان گفت درد نهفته بامداد كه حاصل فهم غریب او از جهان هستی است تنها در مفهوم عشق گنجانده می‌شود و بس! نگارنده بر این باور است كه تنها درد شاعر “عاشقانه زیستن” و “با عشق زیستن” بوده و اینگونه است كه “عاشقانه زیستن” را درد مشترك خود دانسته و مخاطبان خود را به دریافتن و فهم این عظیم واژهی خدای گونه ـ عشق ـ توصیه می‌كند.
شاملو همواره در زیستن خویش با عشق به جنگ ناكامی‌ها می رود و پیروزی نهایی را از آن عاشقان می‌داند. او خود، من و تو را به هیأت ما متصور می‌شود كه در حین عشق ورزیدن، نثار كردن و عاشقانه زیستن خود و دیگری راكشف می‌كنیم و در مبارزه‌ای نابرابر تنها به واسطه سلاح عشق به پیروزی نهایی عاشقان ـ خوبی‌ها ـ بر بدی‌ها نائل می‌شویم. (۲)
حال به طرح چند پرسش می‌پردازیم. براستی شاملو چه نوع نگاهی به عشق دارد؟ مفهوم عشق و عاشقانه زیستن چه خلائی از زندگی آدمی را در نگاه او پر می‌كند؟ و در یك كلام شاعر به چه شناختی از مفهوم، عینیت، هدفمندی و متدولوژی عاشقانه زیستن تكیه دارد؟!
از آنجایی كه شاعر خود بر این عقیده است كه آثارش خود اتوبیوگرافی كامل است، و شعر را نه برداشت‌هایی از زندگی بلكه یكسره خود زندگی می‌داند، لذا ما نیز برای بررسی پرسش مورد بحث الزاماً به دو حوزه ارجاع داده خواهیم شد یكی آثار شعری شاعر و دیگر زندگی خصوصی او.
نگارنده بر این باور است كه بامداد بسی سعی كرده است كه مكاشفه دوجانبه میان عاشق و معشوق ـ كه البته الزاماً فردیتی در میان نیست ـ و این رازیابی عشق راستین را در محك تجربه بیاموزد. نه بر آن پندار كه وصل عشق او كسی یا زنی یا چیزی یا هر چه بودنی باشد كه وصل عشق او “راز واژه‌ای” بی‌منتهاست كه گه‌گاه خود نیز از درك معنای آن ناتوان است و گویی تنها شمیمی از آن را بوییده است:

اشك رازی است
لبخند رازی است
عشق رازی است
اشك آن شب لبخند عشقم بود.

قصه نیستم كه بگویی
نغمه نیستم كه بخوانی
صدا نیستم كه بشنوی
یا چیزی چنان كه بینی
یا چیزی چنان كه بدانی
من درد مشتركم
مرا فریاد كن.

حال این سؤال ذهن خواننده را به خود مشغول می‌سازد كه این عشق غریب، مجهول و رازآلود چگونه و در چه مرحله‌ای و با چه سرنوشتی تشخص خواهد یافت. و یا به گونه‌ای دیگر سؤال را مطرح سازیم آیا لزومی دارد كه آنچه را كه شاعر از آن سخن می‌گوید متشخص، عینی، واضح و قابل لمس باشد؟ یا نه خصوصیت اصلی عشق در نگاه شاعر رازآلودی و مبهم بودن آن است. و به هیچ وجه نمی‌توان آن را عینی و قابل لمس فرض كرد و حداكثر می‌توان معناداری آن را پذیرفت.
شاعر اینگونه شعرش را ادامه می‌دهد:

دستت را بمن بده
دست‌های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می‌گویم
بسان ابر كه با توفان
بسان علف كه با صحرا
بسان باران كه با دریا
بسان پرنده كه با بهار
بسان درخت كه با جنگل سخن می‌گوید.
زیرا كه من
ریشه‌های تو را دریافته‌ام
زیرا كه صدای من
با صدای تو آشناست. (۳)

شاید بتوان گفت در عین حال كه او تنها مرادش جستن و یافتن و دریافتن و وصل عشق خویش است همواره این عشق، حداكثر دیریافته و آنهم ترد و گسستنی و در اغلب موارد نایافته، غریب، مجهول و ارضاء نكننده میل جستجوگری و یابندگی اوست. او همواره عشق به هر آنچه را كه در دلش لانه كرده توسیع داده و از آن چیزی فراتر از آنچه كه هست می‌خواهد و این به نظر امری غامض و دشوار می‌آید. چرا كه عشق او همواره وابسته به وجودی فیزیكی، متشخص و عینی است در حالی كه خواسته شاعر از معشوق وجودی فراتر، متافیزیكی و اسطوره‌ای ـ اهورایی است.
می‌توان گفت از آنجا كه شاملو اساساً انسانی ذهن‌گرا بوده و سازنده شهر خیالی عشق در ذهن خویش می‌باشد بدین سبب ذهن خویش و بالطبع اساس وجود شاعرانه خویش را عظمت والای انسانی و قلهی همه خوبی‌ها دانسته و پس از مكاشفهی خویش و دریافتن عظمت درونی خود و خواسته‌اش به جستجوی آینه‌ای در برابر خویش همت می‌گمارد. آینه‌ای كه نایافتنی و حداكثر دیریافتنی و شكستنی است.
بامداد بر این باور است كه عشق می‌تواند رمز زیستن باشد. عشقی دوجانبه كه به مكاشفه‌ای دوجانبه و آینه‌وار منتهی می‌گردد:

برای زیستن دو قلب لازم است
قلبی كه دوست بدارد، قلبی كه دوستش بدارند
قلبی كه هدیه كند
قلبی كه بپذیرد
قلبی كه بگوید
قلبی كه جواب بگوید
قلبی برای من، قلبی برای انسانی كه من می‌خواهم
تا انسان را در كنار خود حس كنم.
دریاهای چشم تو خشكیدنی است
من چشمه‌ئی زاینده می‌خواهم
پستان‌هایت ستاره‌های كوچك است
آن سوی ستاره من انسانی می‌خواهم
انسانی كه مرا برگزیند
انسانی كه من او را برگزینم
انسانی كه به دست‌های من نگاه كند
انسانی كه به دست‌هایش نگاه كنم
انسانی در كنار من
تا به دست‌های انسان نگاه كنیم
انسانی در كنارم، آینه‌یی در كنارم
تا در او بخندم، تا در او بگریم.

خلاء معنایی، رازآلودی و غیرقابل لمس بودن مفهوم عشق همانقدر كه در قطعهی “عشق عمومی” مستور بود در اینجا و در “بدرود” كاملاً واضح است. و اگر شاملو در “عشق عمومی” بر آن صفت “دیر یافته می‌نهد” در این جا به صراحت آن را “پیوند ترد” می‌نامد هر چند شاعر می‌كوشد با تلاشی مضاعف به توصیف عظمت این عشق و نزدیكی خویش با آن بپردازد به گونه‌ای كه حتی توانایی عشق را در نجات‌بخشی برتر از قدرت خدایان می‌داند لكن باز این آینه شكستنی است و این پیوند ترد و گسستنی! شاید از همین روی است كه او این قطعه را “بدرود” نام می‌نهد:

خدایان نجاتم ندادند
پیوند ترد تو نیز
نجاتم نداد.
نه پیوند ترد تو
نه چشم‌ها و نه پستان‌هایت
نه دست‌هایت
كنار من قلبت آینه‌یی نبود
كنار من قلبت بشری نبود (۴)

بامداد به مفهومی عمیق عاشق است و عشق او به جد نایافتنی! و در چنین زیستنی براستی چه سخت است زندگی بر او. جالب آنكه وی این سرنوشت را تقدیر تلخ و غم‌انگیز ولی سخت زیبای همه انسان‌های عاشق و بودگان با چرا می‌داند.
یأس و ناامیدی، غم و حزن، تنگدلی و تنهایی، انزوا و خاموشی، خلاء و نابودی و زیستن در سراب زندگی مأیوس بر مداری جاودانه، ماحصل تمام ناكامی‌های شاعر در عاشقانه زیستن است.
اما به قطع نمی‌توان گفت كه دست نایافتنی بودن عشق در نگاه شاملو به سبب غریب بودن، مجهول، لایقین و حیرت‌زا بودن آن است چرا كه در بعضی از شعرها او به یقین از آرزوی وصل عشق سخن می‌گوید لكن عدم وصل را نه در هر چیز دیگری كه در ناتوانی و ضعف عاشق در رسیدن به معشوق می‌داند. او یقین دارد كه وصل این عشق شدنی است و این معشوق بی‌صفت دست یافتنی است، لكن این عاشق است كه توانایی ادراك و وصل آن عشق را نداشته و ندارد. نگاهی به قطعه “ركسانا” بیندازیم:
و من از غیظ لب به دندان می‌گزم و در انتظار آن روز دیر آینده كه آفتاب، آب دریاهای مانع را خشكانده باشد و روح مرا به ركسانا ـ روح دریا و عشق و زندگی ـ باز رسانده باشد، به سان آتش سرد امیدی در ته چشمانم شعله می‌زند.
و زیر لب با سكوتی مرگبار فریاد می‌زنم:
“ركسانا!”
و غریو بی‌پایان ركسانا را می‌شنوم كه از دل دریا با شتاب بی‌وقفه خیزاب‌های دریا كه هزاران خواهش زنده در هر موج بی‌تابش گردن می‌كشد، یكریز فریاد می‌زند:

ـ نمی‌توانی بیایی!
نمی‌توانی بیایی!!(۵)

جالب آن است كه شاعر معشوق خویش را ركسانا ـ روح دریا و عشق و زندگی ـ می‌نامد. ركسانایی كه به گفته خود وی زنی فرضی است كه عشقش نور و رهایی و امید می‌باشد لكن هدفی مه‌آلود، گریزان و دیر بدست آمده است كه وصلش یعنی همان باز رسیدن روح شاعر به ركسانا را منوط به آن روز دیرآینده‌ای كه آفتاب آب دریاهای مانع را بخشكاند، دانسته و این خود حكایت از دست نایافتگی معشوق و ناتوانی عاشق از ادراك عشق اوست. اما با وجود این همه ناتوانی، او خود را ابدیتی مطلق و فراتر از هر چه پیرامون خود است می‌داند. دیالكتیك شاملو، تنهایی، انزوا و دوری از آدمیان به گفته او بی‌چراست، هر چند كه نمی‌توان فراموش كرد كه او سراسر زندگی‌اش را برای مردمان و عشق به خوبی‌ها و توفیق‌های همین مردمان می‌خواسته است. گریز حیرت‌آور بامداد از آدمیان پیرامونش را می‌توان بخاطر همین فهم غریب شاعر از تعبیر عاشقانه زیستن دانست. هم از این روی است كه این دیالكتیك خود را در شعر “تنها…”(۶) به زیبایی به تصویر می‌كشد. “تنها…” توصیف حلاج‌گونه انسانی است كه گویی به فهم عظیمی نائل آمده است لكن جماعت جاهل و دغل‌كار از فهم عظمت او ناتوان‌اند و “تنها …” سرنوشت مردی است كه از هر آنچه ناراستی پیرامون اوست نفرت دارد و جالب آنكه شاعر در این شعر نفاق و بی‌صفایی عشق‌های آنها را به سخره می‌گیرد و خود را پرومته(۷) نامرادی می‌داند كه كلاغان بی‌سرنوشت را از جگر خسته خویش سفره‌ای جاودانه گسترده است:

اكنون مرا به قربانگاه می‌برند
گوش كنید ای شمایان، در منظری كه به تماشا نشسته‌اید
و در شماره، حماقت‌هایتان از گناهان نكرده من افزون‌تر است
ـ با شما هرگز مرا پیوندی نبوده است
… چرا كه من از هر چه پیوندی با شما داشته است
نفرت می‌كنم:
از فرزندان و از پدرانم
از آغوش بویناكتان و
از دست‌هایتان كه دست مرا چه بسیار كه از سر خدعه فشرده است.
از قهر و مهربانی‌تان
و از خویشتنم
كه ناخواسته، از پیكرهای شما شباهتی
به ظاهر برده است
من از دوری و از نزدیكی در وحشتم.
خداوندان شما به سی‌زیف (۸) بیدادگر خواهند بخشید
من پرومتهی نامرادم
كه از جگر خسته
كلاغان بی‌سرنوشت را سفره‌ای ابدی گسترده‌ام
غرور من در ابدیت رنج من است
تا به هر سلام و درود شما، منقار كركسی را بر جگرگاه خود احساس كنم
نیش نیزه‌ای بر پاره جگرم، از بوسه لبان شما مستی بخش‌تر بود
چرا كه از لبان شما هرگز سخنی جز به ناراستی نشنیدم.
و خاری در مردم دیدگانم، از نگاه خریداری‌تان صفا بخش‌تر
بدان خاطر كه هیچ‌گاه نگاه شما در من، جز نگاه صاحبی به برده خود نبود.

“تنها…” بازتاب زندگی پر از درد و رنج مردی است كه هر آنچه رسیده از آن مردمان را زجرآور خوانده و خار دیدگانش را از نگاه خریدار آن بوی‌ناكان صفابخش‌تر می‌داند. او این نفرت و دوری و رنج را با زبانی خشم‌آلود و دردناك و در عین حال خود خواهانه و مغرور به داشته خویش بیان می‌كند:‌

“غرور من در ابدیت رنج من است
تا به هر سلام و درود شما، منقار كركسی را بر جگرگاه خویش احساس كنم”.

بامداد تا اینجای شعر به توصیف و تشریح آن “بویناكان” ـ كه البته نه مردم‌اند ـ می‌پردازد و در ادامه با نفرتی عمیق‌تر و زبانی خشم‌آلوده‌تر به بیان كرده و رابطه خویش با آنان می‌پردازد:

از میان شما آدمكشان را
و از زنان‌تان به روسپیان مایل‌ترم
من از خداوندی كه درهای بهشتش را بر شما خواهد گشود، به لعنتی
ابدی دلخوش‌ترم.

شاعر خود در پاسخ بدین سؤال كه چگونه است كه شما كه همواره از مردم و خلق سخن رانده‌اید و خود را یك شاعر ملتزم و اجتماعی می‌دانید در این شعر آنان را با صفت بویناكان توصیف می‌كنید؟! می‌گوید: “من هیچ وقت از مردم دور نبوده‌ام، من عنصری هستم از این جامعه… اگر كسی واقعاً با تمام عقیده و با تمام منطق و با تمام صمیمیتش در صف مخالف من باشد، من هرگز به خودم اجازه نمی‌دهم به او توهین كنم چون او عقیده‌یی دارد برای خودش همچنان كه من عقیده‌ای دارم برای خودم، تنها عقیده ما متضاد است. مسئله آن موقع به آن شكلش مورد نظر من است كه آدمیزاد تنها و تنها پوست خودش را بخواهد نجات بدهد و بخاطر پوست گندیده خودش به افكار و عقاید دیگران توهین كند. من و نسل من آنچنان لطماتی از این بوی‌ناك‌ها خورده‌ایم كه لابد تاریخی خواهد بود و قضاوتش را خواهد كرد”. (۹)
با این تفاسیر می‌توان گفت كه “تنها…” یكی از معدود شعرهایی است كه بامداد دیالكتیك و جهان‌بینی خویش را برای مخاطبانش به تصویر می‌كشد و چنان نفرتی از آن بوی‌ناكان بروز می‌دهد كه یقین دارد تاریخ نیز در مورد آنها قضاوت خواهد كرد.
اما شاید از خود بپرسیم كه “تنها…” چه ارتباطی با مسئله مورد بحث ما دارد. ترس از انزوا و تنهایی و ناامیدی و دست نیافتن به مراد حقیقی و عشق نایافته ماحصلی جز نگرش ارائه شده در تنها را در بر نداشته است. اینگونه است كه شاعر در سرتاسر سال‌های زندگی هیچ وقت نتوانست آنچه را كه در آرزو می‌پروراند را به عرصه تصور در آورد و حتی در ذهن خود شاعر نیز عشق، مفهومی غریب، نامعین و متزلزل دارد. به همین سبب است كه پس از كشف ناگهانی آیدا نیز آن خوی جستجوگری و میل و خواهش بامداد در یافتن آن عشق و عطش او را در ارضاء آن میل نامراد، فروكش نمی‌كند. اینگونه است كه پس از سال‌ها زیستن با آیدا، كه بزرگترین تحول را به اذعان خودش در زندگی و شعر او سبب شده، زندگی زناشویی را یك “فاجعه” می‌خواند و بر این عقیده است كه نزدیكی كامل روح و جسم برای دو انسان امكان‌پذیر نیست.

كنار من
چسبیده به من
در عظیم‌ترین فاصله‌ای از من
سینه‌اش به آرامی از حباب‌های هوا پر و خالی می‌شود. (۱۰)

حقیقت آن است كه عشق نتوانست آن خلاء مخصوص به خود را در زندگی سراسر رنج شاعر پر كند. هر چند شاملو بسی كوشید تا عشق را از یك مفهوم تنها معنادار به عینیتی بدل سازد كه بتواند مسیر، هدف و متدولوژی را برای عاشقانه زیستن ترسیم كند لكن، می‌توان گفت خصوصیت اصلی عشق در نگاه شاملو ناكامی، رازآلودی و لذت همراه با رنج است. این عشق به هیچ وجه نتوانست جایگاه مورد نظر روان پریشان شاعر را در شعرش پر كند و از ابتدا تا انتها چه از قطعاتی مانند ركسانا، عشقی مه‌آلود و دست نایافتنی و چه در “تنها…” آنجا كه عشق تبدیل به نفرت و اشمئزاز می‌شود همواره عدم تشخص و ناپایداری عشق پدیدار است. بر آن نیستم كه در مقام داوری به ارزش‌گذاری این جایگاه مورد بحث بپردازم و در حقیقت آنچه را كه نگاشتم تنها درد مشتركی بود كه قصد داشتم در این سطور فریاد كنم.
به گمانم لزومی ندارد سخن بیش از این طویل گردد لكن افسوس خواهم خورد اگر این مقال را به پایان ببرم و سخنی از محبوبترین شعر شاعر در نگاه خویش بر زبان جاری نسازم، شعری كه توصیفی است از برخورد همیشگی تاریخ با مردانی چون او و با دردمندانی همچون وی!
كسانی كه سراسر زندگی پر دردشان را در جستجوی انسانیت و كشف آن “رازوارهی رستگاری” جاده‌یی بی‌پایان می‌كنند و در عبور از آن جاده “شمایانی” نظاره‌گر عبور آن قربانی‌اند. كه حتی نزدیكترین و وفادارترین‌شان تا صباح خروس‌خوان بارها در انكار حقانیت آن عزیز قربانی می‌كوشند. (۱۱)

متبرك باد نامشان، بی‌منتها باد راهشان!
گویی همیشه چنین بوده است ای غریو طلب!
تو در آتش سرد خود می‌سوزی
و خاكسترت نقره ماه است
تا تو را در كمال بدر تو نیز باور نكنند.
چه استجابت غمناكی!
زخمت
از آن
بدر تمام بود
تا مجوسان
بر گرده ارواح كهن
به قلعه در تا زند
همیشه چنین بوده؟!
همیشه چنین است؟!

پی‌نوشت‌ها:‌
۱) مجموعه آثار احمد شاملو، دفتر یكم: شعر، بكوشش نیاز یعقوبشاهی، ص ۵۱۲، نشر زمانه.
۲) نگاه كنید به هنر عشق ورزیدن، اریك فروم، ترجمه یوری سلطانی، نشر مروارید، ص ۲۱۶.
۳) مجموعه آثار احمد شاملو، دفتر یكم، شعر، بكوشش نیاز یعقوبشاهی، ص ۲۳۳، نشر زمانه.
۴) همان، ۲۵۰.
۵) همان، ص ۲۷۷.
۶) همان، ص ۳۲۴.
۷) پرومته … یكی از خدایان اساطیری است كه با آدمیان همنشین شد و راز خدایان را با آنان بگفت و بدین گناه بفرمان خدایان در كوههای قفقاز بزنجیر كشیده شد تا الی الابد كركسان گرسنه جگرش را بخورند و جگرش باز از نو بروید.
۸) سی‌زیف … یكی از قهرمانان اساطیری یونان است كه چون خدایان را فریفت و به جهان زندگانی بازگشت و دیگر تن به مرگ نداد. خدایان محكومش كردند كه تا ابد صخره‌ای را از كوهی بالا ببرد و صخره باز به زیر در غلتد، همچنان تا ابد… روایت دیگری نیز هست كه بر طبق آن سی‌زیف پادشاهی جابر بود و همین ستمكاری بی‌حد و حصر سبب محكومیت او شد… در این شعر نیز روایت اخیر معتبر شمرده شده است. خدایان (كه جابر و ستمكارند) سی‌زیف را چندی بعد مورد بخشش قرار می‌دهند ولی آنكه محكوم ابدی است پرومته است و گناهش همین كه با آدمیان هم‌نشین شد و …
۹) نام همه شعرهای تو، جلد اول، ع، پاشایی، نشر ثالث، ص ۲۵۴.
۱۰) نقد آثار احمد شاملو، عبدالعلی دستغیب.
۱۱) اشاره به سه مرتبه انكار مسیح در شام آخر توسط یعقوب.









© کپی رایت توسط .:مقاله نت.: بزرگترين بانك مقالات دانشجويي کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت و گردآورندگان و نويسندگان مقالات است.)
برداشت مقالات فقط با ذکر منبع امکان پذیر است.

نوشته شده در تاریخ: 1385/6/30 (360 مشاهده)

[ بازگشت ]

اين سايت متعلق به شما دانش پژوهان ايرانی مي باشد ، ما را در تحقق اهدافمان ياري رسانيد .

.Copyright © 2005 Computer Center Of maghaleh[dat]net All rights reserved
|Please send your comments to: |webmaster@maghaleh.net

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.02 ثانیه

::Persian articles by maghaleh[dat]net ::